-خوش ندارم از اولین سطر شروع کنم به نوشتن.
.
-بعد از یه سال و بیست دقیقه ننوشتن ،بهتر بود اینا رو چرکنویس میکردم توی یه جای دیگه،بعدش تر و تمیز می اومدم می چسبوندمش اینجا. ولی خب پریا اعتقاد مزخرفی داره مبنی بر اینکه بشر خودش چرکنویس آفرینش یه موجود دیگه است و این ژیلت بازی ها شکر مفت خوردنه.
.
-می دونی مث چی دوستت دارم؟ مث اون بابایی که پسرشو که بعد هفت سال نازایی و هفت بار آی -وی-اف ناموفق گیر آورده ،بغل کنه و از تهِ تهِ دندونهای آسیاب بهش بگه "دوستت دارم پدسگ".
.
-می دونی چیه؟الان خیلی پرم از هزار تا حرف.ولی فکر که میکنم میبینم هیچ کدوم ارزش نوشتن ندارن.حس ها برعکس نوشته ها هستند.قبل از شی ر کردنشون حسابی باید ژیلت به تنشون کشید تا پرزاشون بپره.الان اینجا بنویسم که من از دست فلانی داغونم، فردا پس فردا که بیام بخونمش باید به ذهنم فشار بیارم که سر چی دلخور بوده ام و اونوقت دوباره داغم تازه میشه....نع.....نمی نویسم....همین جوری خوشترم. گیرم از اون خوش هایی که بهشون میگن اسکل.حداقل خوبیش اینه که کم و بیش همینم که هستم.این چیزیه که صد سال دیگه هم بخونم کیف می کنم
.
- یه نفر اومده توی زندگیم.اسمش سیاهه.سیاه رحمانیان.دوازده مگا پیکسل.هشت برابر زوم اپتیکال.لومیکس.دارم همه چیز رو توی لحظه های خوب نگه میدارم.انقدر با روانم ماهرانه بازی می کنه که رسمن هورمون هامو به هم ریخته.لامصب خیلی رامه.
.
-دل رو باخته ام.به روم هم نیارن خودم میفهمم اینو.دل رو قمار کرده ام و باخته ام.واسه همین هم برنده ترین روزهای عمرمه این روزها.
غیر از خدا که هیچ یک از این دو را نخواست
در عشق و در قمار،کسی پارسا نماند
حالا،هر روز صبح به ساعت ونکوور از خواب پا میشم و به ساعت تهران می شینم پای میز شام.حالا دیگه روزهام با خورشید تاریکه و شبهام با روشن،روشن.
.
-این عسل،عسل،عسل هم واسه یه آهنگ خالتوره که تمام وقت داشت تو گوشم میخوند و من حوصله نداشتم عوضش کنم.ولی باحاله ها.شاید اسم پسرم رو بذارم عسل.چرا پسرم؟چونکه لازم نیست هیچ کاری بکنه که عسل بودنش رو ثابت کنه.چونکه پسره.چونکه مادرش منم... چونکه پدرش شما نیستین.چونکه حرفی هست؟...اگه هست بگین که بهتون بگم که مردترین و نرترین جنس ذکوری که توی زندگیم دیده ام ،اسمش هیچ زمخت و کلفت و پشمالو نیست.یه آذربایجان،یه تمدن پشت اسمش وایستاده اند.عسل من هم رسم آدمیت رو با اسم زنده نگه نمی داره.
.
.
.
ASXSW.jpg)
4 تا از دوستام گفتن كه:
ممنونم برای بهترین نوشته چند ماه اخیرت که در تقریظ ذیل بلاگم دیدم. دیری است دل به قلم خوبت نمی دهی، قلم بدت می کشدت به دنبال. نوروز مبارک. شاد باشی
ممممممـ... همیشه تاسف خوردم که چرا ما دخترا انقدر ساده درگیر احساسات می شیم و چقدر سخت ازش خلاصی می شیم.
به خودم می بالم که دوستان خوبی دارم.
یکیشان روشن است ولی یکی دیگرشان روشن نیست. پریاست او را نام و او همه چیز هست اما روشن نیست. روشن روشن است که روشن است؛ اما پریا روشن نیست که چیست. شاید هم بر من پوشیده است و روشن نیست، چون آدمی که اینگونه با بودنیهای خودش در آشتی است از درون روشن است و از بیرون باید پریایش را با چشمی دیگر ببینی تا دریابی که تا کجا روشن است.
در جواب سحر عزیر
دخترها نباید درگیر احساسات باشند.
احساسات اگر شعور داشته باشند خودشان درگیر دخترها می شوند.
ارسال يک نظر