February 22، 2009

دارم خاله می شم.این یکی از عجیب ترین حسهای عالمه.خواهرم رو توی هر نقشی می تونستم تجسم کنم جز یه مامان!

February 09، 2009

Gariban gariban
Kapı kapı dolaşıp beni arayan
Yalvaran yakaran dönen sen olacaksın
این روزا همش اینو زمزمه می کنم و خدا می دونه چقدر بهم انرژی می ده

February 05، 2009

داشیل هامت
لیلیان هلمن
اینا رو اینجا نوشتم تا یادم نره

February 04، 2009

او نگران دندانهای شماست

اگه این روزا توی خیابون یه دختر رو دیدید که شال قرمز سرشه و موهاش به طرز فجیعی کوتاهه و نگاهش سگ داره و با هندزفری با یکی جر و بحث می کنه و دستاش رو هم هی خیلی عصبی تکون می ده و جای اشکهاش هم روی گونه هاش رد انداخته، هر کاری خواستین بکنین ولی بالاغیرتاً بهش متلک نندازین.این دختره علاوه بر اینکه مشتهاش خیلی سنگین هستن،نشونه گیری دقیقی هم داره.
پ.ن:برای دریافت اطلاعات بیشتر می تونین به اون مرتیکه ای رجوع کنین که الان داره توی خیابون میرداماد نبش نفت شمالی از عابرها نشونی نزدیکترین درمانگاه رو می پرسه.
دیروز از کنار صد نفر رد شدم و موهام از نود و هفت تاشون کوتاه تر بود.اون سه نفر هم دوتاشون سرباز بودن و یکی طاس!بله.من دوباره موهامو کوتاه کردم.نمره چهار.
.
پ.ن:توی قصه ها نوشته که "گیس های زن رو بستند به دم قاطر چموش و تاروندنش به صحرا.حالا دیگه از قصه ها هم دور افتاده ام.گیسی که در کار نباشه قصه ای هم نیست.این بار زن توی قصه خیلی مودب چمدونش رو برمی داره و می ره می شینه جای دانای کل.از این جا به بعد من خودم زندگیم رو روایت می کنم

February 02، 2009

امروز من توی مترو گریه کردم.اشکهام همین جوری تیلیک تیلیک چکیدند.خجالت نکشیدم.حتی نمی دونستم واسه چی گریه می کنم.آهنگ شهرام شب پره گوش می کردم.کتاب کارلوس کاستاندا می خوندم و کلماتی که معنی شون رو نمی دونستم توی دفترچه کوچیکه می نوشتم و گریه می کردم....خیلی آروم گریه می کردم
.
پ.ن:نگین چرا با شهرام شب پره.به جدم قسم که من عمیق ترین گریه های عمرم رو با آهنگهای قدیمی شهرام شب پره کرده ام.
بالاخره امروز اون اتفاقی که می ترسیدم افتاد.....دفتر ظفر رو گذاشتن برای فروش...شاید مجبور بشم برم دفتر بازار آهن کار کنم..غمگینم...خیلی غمگینم..توی این روزای خاکستری همین کم بود

February 01، 2009

ساعت ده دقیقه به چهار بعد ازظهر.توی شرکت نشسته ام پشت میزم.طبق معمول تنها. بیرون هوا به طرز غریبی گرفته و تاریک است. روشنایی شرکت منحصر است به نور کم رمق مانیتور.
...
صدای وزش باد
دست من کلمات را تایپ می کنند
روشن شدن یکباره سالن
نگاهم روی مانیتور ولگردی می کند
من وبگردی می کنم
صدای رعد
دزدگیرماشینها جیغ می کشند
اولّی می چکد روی روسری ام
سکوت
قطره ها پشت سر هم می آیند
می لغزند روی لبها و چانه ام
با نوک زبان مزه می کنم...شور
باران به شیشه می کوبد،وحشیانه
قطره ها سراریز میشوند روی گردنم
حرکت نمی کنم
روی چانه ام لخته می بندند
تصور می کنم که مدیرعاملم در شرکت را باز کند،از سکوت و تاریکی شرکت یّکه بخورد،حتی مرا صدا نکند.نگاهش بلغزد طرف من که نور مانیتور صورتم را روشن کرده است...
از تصور دیدن خودم با چانه و دهان خون آلود لذت میبرم
باران همچنان به شیشه می کوبد،وحشیانه
من امّا دیگر نیستم.رفته ام خونها را بشورم
به شدت نیاز دارم که گولّه شم و بخوابم. عین یه گربه گولّه شم و بخوابم .انگار اگه صد سال هم دراز بکشم و بخوابم خستگی ام در نمی ره.متاسفانه نیازهای من ساختار بدنم رو در نظر نمی گیرند

تهدید

زمان:دوازده بهمن یکهزار وسیصد و خورده ای
مکان:یه جایی بین فلکه اول صادقیه و فلکه چهارم تهرانپارس
قسمتی از مکالمه تلفنی من و روشن:
-ببین روشن،از الان گفته باشم،اگه من نتونم پذیرش بگیرم و بیام آمریکا،تو باید برگردی و منو عقد کنی و با خودت ببری وگرنه زنت نمی شم ها!!!!!