در راستای غبار روبی انگشتها،شروع میکنیم به روزانه نوشتن.به گمونم فعلن این بهترین راه برای درمان کرختی افکار و دستها باشه.
شنبه رفتم اصفهان از برای تافل دادگی!و باید بگم که سگ سوپروایزر تافل اصفهان می ارزه به کل دم و دستگاه دانشگاه کیش. اول اینکه واسه لیسنینگ هدست دادند که عالی بود.دوم اینکه بین تی دبیلو ای و تافل ،بریک داشتن که معرکه بود و سوم اینکه کیکی که دادند کاکائویی بود که منطقاً به دو تا دلیل قبلی سره! ایشالا اگه مشکلی پیش نیاد یه نمره ی چرب میگیرم. موقع برگشتن به فاصله دویست متر جلوتر یه تصادف شد و جلوی چشممون شیش نفر مردند.جاده بسته شد و ما مجبور شدیم یک ساعت توی صحنه ی تصادف بمونیم تا هلی کوپتر توی جاده بشینه و مجروح ها رو ببره. درست جلوی چشمم شیش نفر کنار جاده خوابیده بودند.دراز به دراز و مودب.مثل بچه های خوب.انگار منتظر بودند فرشته بیان بهشون نمره ی انضباط بدن.دستها کنار بدن و سر ها پایین.منتها سرهاشون یه خورده زیادی پایین بود. در حقیقت خیلی پایین:سر چهار نفرشون در اثر شدت تصادم کنده شده بود. بقیه ی راه برگشت رو به این فکر می کردم که چه مضحکه که به فکر نمره ی تافلم هستم در حالیکه می تونستم جای هر کدوم از اون مرده ها باشم.کلاً زندگی یه خورده برام ماسید.
و یه چیز دیگه هست که باید بگم.و این مستقیما مربوط به مستانه و سحرو شادی و شیرین میشه که اینجا رو میخونن.البته الان به فیس بوک دسترسی ندارم وگرنه حتمن میخوام اونجا هم بنویسم.راستشو بخوایین مسئله راجع به سحره.سحر قهرمانی.من زیاد خوابشو میبینم.یعنی زیاد میاد به خوابم.و وقت هایی هم میاد که کلا عجیبه.مثلا پارسال اوخر تیر اومد.با هم حرف زدیم و چقدرمی خندید.شاد و مهربون بود.و من بغض کردم .هی میپرسید چرا ناراحتم و من نمیتونستم بهش بگم که مرده و میدونستم که اگه بیدار بشم دیگه نمی بینمش. چند روز بعدش داشتم کمدم رو تمیز میکردم که یادنامه ی فارغ التحصیلی مون رو دیدم.وقتی صفحه ی سحر رو چک کردم از ترس و تعجب خشکم زد:شب تولدش اومده بود به خوابم! این گذشت. جسته و گریخته بهم سر میزد.ولی از عید به بعد خبری ازش نداشتم.تا اینکه جمعه شب باز اومد توی خوابم.من جمعه شب رو توی اصفهان خوابیدم.توی هتل.صبح که واسه رفتن به سر جلسه بیدار شدم ،کلی شارژ بودم.حس کردم اومده بهم کمک کنه.دیدنش بهم آرامش داد.براش توی نماز صبح دعا کردم و سرحال شدم.ولی طرفهای ظهر بود که یه چیزی یادم افتاد که باز داغون شدم:سحر توی اصفهان مرد.من اصلن این رو عادی نمیدونم.آخه من نه از روز تولدش خبر داشتم نه اصلن یادم بود که اون کجا فوت شده.(از این لفظ فوت شدن متنفرم،مردن بهتره).الان هم نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا میگم.نیاز به درد دل با کسایی رو دارم که سحر رو بشناسن.همین. رو دلم سنگینی میکنه دیدنش.
دیگه اینکه چون بلد نیستم زیر کامنتهاتون جواب بدم و فیس بوک هم ندارم ،پس همین جا جوابها تون رو مینویسم: مستانه ی گلم،مرسی که هنوزم با منی.می دونم که میدونم چقدر دوستت دارم.یه دوست داشتن ساده و دائمی....خودتو بوس کن.راستی هنوزم هر وقت اسپند دود میکنم ،یادت میکنم اساسی.
گفتم دائمی یاد موقتی افتادم!!!!هوی سحر موقتی! کتاب نو برات نمی خرم.کتابهای خودمو برات میارم.دلم هم برات خیلی تنگ شده. پریروزا زیر درخت پشم مجنون کلی یادم کردم. البته یه وقتای دیگه هم یادت میکنم که مودبانه نیست اینجا بگم ولی همینو بگم که همش میگم چقدر حیف شد که سحر رفت و ندید که تو خیابون هم میشه......کرد!!! دستبندت هم محفوظه و خدا میدونه چقدر بهم آرامش میده.انشالا یه روزی منو میکشونه به ادمون تون.تا اون روز برو از زندگیت لذت ببر که اگه من پام برسه اونجا واسه گذشته ات افسوس نخوری! یو هاهاها.
فعلن حرف دیگه ای ندارم.
پ.ن:متن رو همین الان خوندم دیدم که حالا حالاها کار داره تا به گرد پای نوشته های قبلی ام برسم.خب اینم یه جورشه دیگه. به گمونم بهتر بود اسم این نوشته رو می ذاشتم"عن در تلاش برای نوشتن"

6 تا از دوستام گفتن كه:
حالا همینایی هم که می گی مونده به گرد پای چی چی برسن از بسِ سادگی و دل برآمدگی خوبنا
پریا جونم، سلام. الان شاید نتونم فکرم رو مرتب کنم و چیزی که میخوام رو بنویسم. پستت رو که خوندم منم حس کردم الان دلم دوستام رو میخواد، یا مامانم رو. نمی دونم کسایی که حسم رو درک کنن چون منم خیلیییی وقتها یاد سحر میفتم، یعنی تقریبا هر وقت که به مدرسه و کارگاه و جشن فکر میکنم یادم میفته که ما 231 بودیم و ... راستش واقعا نمیدونم چطوری باید الان ذهنم رو آروم کنم.
راستی، اگه بدونی چه قدر ذوق کردم که سرِ اسپند دود کردن یادم میکنی! یعنی رسما دو نقطه دی شدم :)))
آها آخرش هم اینکه، ما منتظر شیرینی تافل هم هستیم :) :*
راستی فیس بوکت کجاس؟!
به به... خوش برگشتی! با مدل جدید، عالیه. راستی به یو.بی.سی (دانشگاه بریتیش کلمبیا)هم فکر کن، در شهر ما، ونکوور، از بهترین دانشگاههای امریکای شمالیه. ونکوور هم سومین شهر دنیاست برای زندگی، حتما می دونی. بگذریم که چهار سال اول بود، دو سه ساله سوم شده
یادم رفت بگم... کتابهای سحر رو هم از ونکوور پست می کنی براش، سخت نیست
ارسال يک نظر