قرار بود باهم حرف بزنیم. دیگ صبر من چند روزی بود که به جوش اومده بود.فکر میکردم که دیگه تحمل ندارم و دیگه هم تحمل نداشتم.سه روز بود که واسه خودم دادگاه تشکیل داده بودم و به تناوب خودم و تو رو محکوم به اشد مجازات میکردم .عاصی شده بودم. برای حل مشکلات باید اول درمورد اونا حرف میزدیم و این کار یه جای دنج میخواست.جایی که اگه گریه م گرفت بدون ترس و رودربایستی گریه کنم و اگه جیغم اومد خفه خون نگیرم و جیغ بکشم و مگه توی تهران یه همچین جایی هم هست؟تو بگو .مگه هست؟
***
هست.جایی که شاید کمی غریب باشه واسه راه رفتن وصحبت کردن .ولی امن ترین وادی این دور و اطرافه. بهشت زهرا رو میگم.
***
قدم زدیم..قبل از هر حرفی قدم زدیم... از قطعه شهدا گذشتیم....آروم خوابیده بودند...از میون شهدای گمنام گذشتیم...مظلوم خوابیده بودند...از قبرهای خانوادگی گذشتیم... بعضی هاشون با دسته گل تازه و میز و صندلی ِ کنار قبر و بعضی غبارآلود و فراموش شده خوابیده بودند...بد و خوب و ثروتمند و فقیر همه خوابیده بودند...رفتیم قطعه هنرمندان...هیچ کس بیدار نبود...زنده ها با خونه ی مرده های معروف عکس میگرفتند...همه خواب بودند...چیزی توی سرم ذق ذق میکرد....یه بطری برداشتم...شیر آب رو تو برام پیدا کردی ...شروع کردیم به شستن خونه ها... اولین معروف و دومین مشهور و سومین پیشکسوت ....یکی هم بود که شستن نمیخواست هنوز. به رهی دیدم برگ خزان.... پژمرده ز بیداد زمان... کز شاخه جدا بود*.... وایستاده بودم کنار خونه ی گل آقا که سرم رو بلند کردم و نگاهت کردم...داشتی عمران صلاحی رو میشستی.بعدش پا شدی.برگشتی سمت شیر آب.چقدر بی تکلف بودی .انگار بین تو و خاک یه لایه ای نرم و سبک بود.با اون کوله پشتی قهوه ای ،با اون موهای بلوند فر،با اون چشمهای درشت و کال ،چقدر بی تکلف بودی تو. یکی قلبمو تو مشتش گرفت و فشار داد وچقدر دلم یه لحظه تو رو خواست.... چشمامو بستم .دلم نباید تو رو میخواست.اومده بودم همه چی رو تموم کنم...
***
نشستیم روی نیمکت چوبی.چقدر خوبه که هرکجا که خسته میشیم یه نیمکت پیدا میشه.نیمکتی که لابد گمون نمیکرده به جز فامیلهای خونه ی کنارش ،یه روزی مهمون دیگه ای هم داشته باشه...میگی" ری ست شدم پریا،چه خوب که امروز اومدیم اینجا" تا میام حرف بزنم نگاهم می افته روی سنگ نوشته ی خونه ای که مهمونش شده ایم: حیدربابا دونیا یالان دونیادی ، سلیمان نان نوح دان قالان دونیادی ، اغول دوغوب دَردَ سالان دونیادی ، هرکیم سیه هر نَه وریب آلیبدی ، افلاطون نان بیر غوری آد قالیبدی .حیدربابا یولوم سن نَن کج اولدی ، عمریم گشدی گَلَمَدیم گِج اولدی ؛ هِچ بولمدیم جوانلیقیم نِجولدی؟ بولمَزیدوخ دومَدَه وار دونوم وار ، ایچگینلیک وار ، آیریلیخ وار ، الــوم وار**.
توی سرم میپیچه : ایچگینلیک وار ، آیریلیخ وار ، الــوم وار... سکوت میکنم...حرفهاتو میزنی...
***
حرفها رو زدی و شنیدم ...نق هامو زدم و شنیدی. داریم توی سکوت راه میریم .قسمت سخت ماجرا اینجاست:حالا باید چیکار کنیم؟جدایی و فرار؟ موندن و ساختن؟ هزار تا فکر تو سرم به دوران میان. غرامت دیگران رو داریم میدیم...کاش دوباره بشینیم. این همه نیمکت. چرا نمیگی یه دقیقه بشینیم؟چرا خسته نمیشی از این راه ؟...
***
ما کی از اینجا سر درآوردیم؟من کی اومدم این تو؟تو چرا کنارم نیستی؟چرا همه مینالن؟پشت این شیشه مگه چه خبره؟اون چرا هیچی تنش نیست؟چرا اینجوری میشورنش؟نکن.کف میره تو چشمش ها.این یکی چقدر بچه است.کاش جلوی بقیه لخت نبود.خجالت میکشه آخه.
***
چه خوب شد که اومدم بیرون..تو کجایی؟نکنه تو هم رفتی از پشت شیشه عروسک ها رو ببینی ؟
نه . نمیذارم.جدایی ما، رهایی من نیست.دلم میخوادت.دلم میخواد سیر ببوسمت. دلم میخوادقبل ازاینکه شیشه ها بین من و تو فاصله بندازن ،سیر ببوسمت.
***
فرشته ای با ظرافت پرده ی پنجره ی روز را می کشد میان غربت حروف آرام می گویم: من عاشق شده ام... در آسمان آش دندان هم می زنند *** پی نوشت ها: *مرحوم بیژن ترقی که چند روز بیشتر نیست مهمان دیگران شده است .او شاعر اکثر شعرهایی ست که ما با صدای مرضیه شنیده ایم **حیدر بابا.دنیا دنیای دروغه.دنیای به جا مونده از سلیمان و نوحه.دنیایی که آدم روبه دنیا میاره و به دردسر میندازه.به هرکی هرچی داده پس گرفته.از افلاطون فقط یه اسم باقی مونده.حیدربابا راهم از تو کج شد.عمرم گذشت و من برنگشتم و دیر شد.هیچ نفهمیدم جوانیم کجا رفت.نفهمیدیم که راه و کجراهه زیاده.گم شدنی هم هست و جدایی و مرگ..
May 02، 2009
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)

9 تا از دوستام گفتن كه:
چقدر لطیف و بی تکلف بود... واسه ساعت 2:15 نصف شب بهترین خوراک بود
خوشحالم که دوباره شروع کردی به نوشتن.نوشته ات خیلی عمیق و غنی بود.جز تو هیچ فرد دیگه ای نمیتونه انقدر دقیق احساسات خودشو بیان کنه
یه جوری از قبرستون گفتی که ادم هوس میکنه بره یه سر بزنه.دستت طلا
تو نامرتب ترین مرتب کنندهء این جهان هستی.پریا باش و پریا بمون
papari nemitoonam farsi type konam.amma haleto khoob mifahmam. ishala ke tasmime dorosti begiri,midoonam ke kheyli sakhte...
:(
چه عجب یه سری به اینجا زدی...یه سامونی دادی..
چی شده انقده دلت گرفته دختر؟
salam paria jooon.in adres weblogie k bet goftam
hasani58.blogfa.com
اين كه يك جنس مؤنث بتواند در اين دنياي مجازي با توانمندي و نه فقط بااحساسات مثلاَ ناب (!) قلم به دست بگيرد جاي بسي ذوق و شوق دارد و به به و سوت و كف :)
البته + حضرت گيس طِلا كه جانانه مينويسد.
(اين كامنت نه تحقير بدنه وبلاگ نويسان مؤنث حاضر در صحنه است و نه تملق شما . در حقيقت چيز خاصي نيست . جدي نگيريد !)
مستدام باشيد :)
من این رو دوباره خوندم، بعد از بیشتر از سه ماه. دوباره دوسش داشتم. از بس که صادقانه است.
پریا زودی بیا اینجا دلم می خواد صادقانه باهات درددل کنم. خیلی حرفا دارم.
ارسال يک نظر