February 22، 2009

دارم خاله می شم.این یکی از عجیب ترین حسهای عالمه.خواهرم رو توی هر نقشی می تونستم تجسم کنم جز یه مامان!

11 تا از دوستام گفتن كه:

cherknevesht گفت...

سلام
تقریبا همه پست هاتو خوندم از بس بیکار بودم. دقیقا به زندگی لبخند زدم، آخه لختشو ندیده بودم. خالت مبارک.
ترجیحا بلاگرول میشی.
تسلیما اونطرفا بیا.

مسعود گفت...

مبارکه شیرینی رو افتادی
این سری بپیچونی من می دونم تو جدن

الف.میم گفت...

راست ئه که می گن دنیای سرعت ئه. اینا همین دوماه پیش عروسی کرده بودن الان بچه شون می ره دانشگا.

Ãmir گفت...

مبارکه!
یه چند وقتی طول میکشه تا برات عادی بشه. هر دفعه خواهرزاده جان رو ببینی انقدر ذوق کنی که خودت هم تعحب کنی.

شادی گفت...

فکر کن خود مادر شدن چه حس عجيبی بايد باشه... همين حالاش از گفتنش موهای تنم سيخ ميشه!

هیم گفت...

سیبهابعبلب
لببرخبلرنبقلقلر
ل ثقلثبلبث!!!

بله!

pedram گفت...

اگر اين خزعبلات را متن ادبی فرض كنيم وافعا خوب مینویسی. پروفایلت جالب بود. من لینکت کردم دوست داشتی خوشحال میشم توام این کارو بکنی

هیم گفت...

چرا نیستی؟

سیروس گفت...

منم وقتی دایی شدم کلی ذوق دات برام بعد که عمو شدم دیگه به ادم حال نمی داد این حس ا

آی-دا گفت...

این خیلی خوبه که
خوش به حالت چون من خودم و هیچ وقت نتونستم توی نقش خواهر ببینم
!
:(

م ح م د گفت...

کسی که مامور دفن من هستی به حرف من گوش کن..دستم را از تابوت بیرون کن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسیدم..چشمهایم را باز بگذار تا همه بفهمند که چشم به راه بودم و به آن نرسیدم..قالب یخی بر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع آب شود و به جای عزیزی که دوستش دارم بر سر مزارم گریه کند