December 31، 2008

چای توینینگز را می بویم و یاد تو را می نوشم
من به خال پشت گردنت ای دوست گرفتار شدم
هیژده روز مونده به تافل، کتاب مرشد و مارگریتا به دستم می رسه.نتیجه اینکه تافل رو تا تموم شدن این کتاب فراموش می کنم.

December 30، 2008

19

شمارش معکوس تافل
دلم بغل می خواد.مثل بچه دلم بغل می خواد.

December 29، 2008

دارن می کشن.مثل وحشی ها دارن می کشن.با دیدن عکسهای غزّه گریه کردم.نمی فهمم چرا کشته شدن آدمها اینقدر ساده گرفته می شه.نمی فهمم چرا برای صلح باید جنگید.همیشه فکر می کردم روی زمین برای همه جا هست.مگه یه بچه چقدر جا می خواد که با کشته شدنش یه مشت آدم خبیث راحت شن؟من نمی فهمم.یعنی واقعاً نمی شه مسلمونا و یهودیا کنار هم زندگی کنن؟
.
پ.ن:امروز اوّل محرّمه.یعنی روز اوّل سال برای کشورهای عربی.یعنی عید.یعنی امروز خیلی از بچّه های غزّه عیدی می گرفتن اگه زنده بودند

لاپاروسکوپی

زنده ماندیم

December 24، 2008

فردا مهمونیه.اگه بگم نمی ترسم عین سگ دروغ گفته ام.و اگه بگم خیلی می ترسم هم.

December 23، 2008

ببینید من از الان می گم که بعدن نگید دختره رفت و جو زده شد.من اگه برم خارج، اینجا یه چیزایی رو می نویسم که الان نمی نویسم.چیزایی که اصلن خاص نیستن ولی میل ندارم تا وقتی که هم دانشگاهی ها رو تو مترو می بینم اینجا نوشته شن.به همین سادگی.
پ.ن:می گن هر کی می ره اونور آب، یهو می شه اونی که تا حالا بوده و نشون نمی داده.من دارم سعی میکنم توی همین مملکت، خودم باشم.اونور هم تا ببینیم چی پیش میاد .شایدم رفتیم دیدیم تا حالا عمّه بزرگمون بودیم نه خودمون
در ساعت سیزده و بیست و سه دقیقه ی روز سوم از دی ماه هشتاد و هفت از فکر کردن به دسته گلی که در روزسی بهمن هشتاد و شش هدیه گرفتم، لذت برده و به کرختی مطلوبی تن می سپارم
بدین وسیله از همه آنهایی که اینجا را می خوانند(که تعدادشان خیلی کم است)و همه آنهایی که اینجا را نمی خوانند(که تعدادشان خیلی زیاد است) عذرخواهی می کنم که در هاله ای از ابهام قرار گرفته و جواب کامنت را به سختی می دهم.نمی دانم چگونه ادبی تر بگویم.لابد باید بگویم" پوزه ی مرا بپذیرید"
در راستای بهبود بخشیدن به نمره تافل ،صبحها عوض آهنگ های شش و هشت به صدای آمریکا گوش می کنیم

December 22، 2008

اندر باب چپ و راست

امروز یکی لینک منو از تو لیست دوستاش توی سیصد و شصت پاک کرد.طرفم دوستم بود.از اون دوستایی که تو کامنت گذاشتن واسه هم ندار بودیم.براش کامنت گذاشته بودم که بابا فلانی تو که کپی رایت رو کپی لفت هم حساب نمی کنی.و همین اشاره به لفت در کلمه کپی لفت باعث شده بود که دوست پسر ازدواجی طرف بهش بگه که من از نظر اخلاقی مورد تائید نیستم و این چه دوستایی که تو داری و تهدید به قطع رابطه و در نهایت بنده حذف شدم تا زندگی این دو تا کفتر مودب پا بگیره.
اینا رو ننوشتم که بگم ناراحتم یا اینکه مودبم و یا هر چیز دیگه.نوشتم که بگم پسره واسه آخرین پست دختره این جوری کامنت نوشته بود:
" سلام - می خواستم از شما تشکر کنم که منو با اریگامی آشنا کردیدخانم ایکس پس از پرس و جو و نظرخواهی از افرادی شایسته من بر این اعتقادم که اریگامی خلاقیت و هنر آفریدن بعد سوم از صفحه می باشد و افرادی چون شما که ریاضیات را درک کرده اید لذت بیشتری از دیگر افراد جامعه می برید به همین خاطر ضمن تبریک به شما فکر می کنم می بایست صاحب این آثار مورد تشویق و قدر دانی قرار گیرد"
خب معلومه که با این اوصاف من واقعاً بی نزاکت هستم دیگه
پ.ن:در جامعه ی ما اگر دختری حرفی با مفهوم جانبی ِ غیر مودبانه بگوید، قطعاً بی نزاکت است.همچنین اگر پسری از حرف یک دختر، مفهوم جانبی ِ غیر مودبانه ای دریافت کند قطعاً آن دختر بی نزاکت است و این هیچ ربطی به سوء برداشت پسر ندارد.
پ.ن.دو:راهی هم که این دوست ما می ره شاید از نظر بُعد مکان به ترکستان نباشه ولی از جهت بُعد زمان بی شک به قبل از مشروطه می رسه.حالا ما که بخیل نیستیم .خوشبخت باشه انشالله

December 21، 2008

kk

واقعاً فکر می کنی احمقم یا فقط گمان می کنی؟
قویاً بر این باورم که در طی تاریخ هیچ ظلمی به جنس زن نشده است مگر اینکه خودش خواسته باشد

December 20، 2008

خورشید ِ یلدا شبِ من

صدای تو امشب- وهر شب- یادآور ترانه های ته ِ دریاست
به خواب هم نمی دیدم توی همچین موقعیتی بخوابم
یادته توی فروشگاه به اون دوتا دختر کوچولو گفتی "خانوما اجازه می دین رد شم؟"برق چشماشون یادته؟
یه سری صحنه تو بازی زندگی هست که وقتی یادشون می افتی تنت داغ می شه و خونت منجمد.این جور صحنه ها رو فقط با نیم بطر عرق کیشمیش سبز می شه تو مقام قیاس آورد

December 18، 2008

تولدت مبارک

December 16، 2008

خواهر کوچیکه زنگ زد گفت آجی دعا کن انقد برف بیاد که فردا تهطیل بشه.از ته دلم دعا کردم... . . . پ.ن:فردا عید غدیره،آرزوی خواهر کوچیکه برآورده شد

بیست ونه آذر

آخر این فصل دوباره زاده می شوم
با یک ستاره ی سبز در قلبم
و تیله ای سبز در دستم

December 15، 2008

دهانت بوی راه شیری می دهد

December 08، 2008

پسین روزِ همین هفته خواهرمان را عروس می نماییم!!! به خیل عشّاق و دلدادگان خبر دهید که زین پس ما دختر دم بخت خانواده می باشیم

December 07، 2008

مرا دردیست عن در دل

December 06، 2008

سیاست های کهنه ات بوی پهن تازه می دهند و من همچنان صدایت می کنم"عزیزم"
سفر هم رفتیم.خودمون پختیم که هیچ، پوستمون هم سوخت!!!شدیم شبیه قاشق فروشهای کنار خیابون

December 04، 2008

بسیار سفر باید تا کرده شود خامی.... دارم میرم سفر... یوهو

December 03، 2008

می رم دستشویی و دستامو با صابون مایع می شورم.مممممممم چه بوی خوبی.دستام لیز لیزی می شن.بعدش کف کفی می شن.ذهنم لیز لیزی می شه. بعدش کف کفی می شه.دستامو می گیرم زیر آب گرم.صورتم رو می گیرم زیر نور پنجره.هپلی های دستام میرن تو فاضلاب.هپلی های ذهنم بخار می شن.حالم بهتر می شه.زیر جلکی واسه هپلی های فقید شیشکی می بندم
واقعا گمان می کنی ارزشش رو داری؟
مثل یه تیکه پهن تازه می مونی.بعضی وقتا اصلن حوصله ات رو ندارم.رفتارهای محافظه کارانه ات بهم حس اسکل شدن می ده.بعضی وقتا یادت می ره من مهم ترین فرد زندگی خودم هستم نه تو

December 02، 2008

این روزا واسه نت بی حوصله هستم.دوباره قلمم یبوست گرفته.تا کی دوباره طبعش روان شه