October 29، 2008

سرما خورده ام،دور از جون شما مث سگ!!!گلودرد و سر درد و بی حالی.یه خروار ایمیل یتیم هم که همیشه پشت در منتظر لاگ این شدن این حقیر نشسته اند.نازکش هم که نداریم.
.
.
پ.ن:حالا می فهمم چرا پشم گوسفندا رو تابستونا می زنن.یکی نبود بگه نونت نبود آبت نبود مو کوتا کردنت چی بود آخه

October 28، 2008

ما

یه تیکه کاغذ بردار.بنویس ج ه ا ن.کمی اونور تر بنویس ج ه ن م.حالا بگو کیا فاصله جهان و جهنم رو پر کرده اند؟
تو که از این طرف ها عبور نکنی،بوی کافور مشامم را آزرده خواهد کرد . . پ.ن:عجله کن.جهان در حال احتضار است

October 26، 2008

خداوندا با مادر و خواهر جی- مت روابط خانوادگی ایجاد بفرما

October 22، 2008

اول منو گذاشتی تو جیبت تا جام امن ِ امن باشه،بعد همه مخارج مستقل شدنت رو از جیب خودت پرداخت کردی
توی این رولت روسی،یا تو میمیری یا من.بیا بازی رو به هم بزنیم.این طوری فقط ما میمیره
ما مشکلات را به خوبی حل کردیم.مثل نمک در آب.حالا با همان آب صورتمان را شسته ایم و چشمانمان خیلی می سوزد

اول آبان

مهرم تمام شد.مهرم به تو تمام شد. البته مهرهم تمام شد
زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم
آرامش مرداب مرا ریخت به هم
زیبا تر از آنی که تحمل بکنم
زیبای ات اعصاب مرا ریخت به هم

October 21، 2008

عملیات شهادت طلبانه

امروز آنتی ویروس جدیدم خودش را ویروس تشخیص داده بی درنگ خودکشی کرد

October 20، 2008

...

العشق يبقی مع الكفر ولا يبقی مع الظلم

October 19، 2008

جمعه بیست وشش مهر - بعدازظهر

می‌دانید ؟ هر طعمی از یک حدی که بیشتر توی کام آدمی‌زاد بماند، عادی می‌شود. دست خود آدمی‌زاد بدبخت هم نیست واقعن. تلخی هم به جایی می‌رسد گاهی، که دیگر حس‌اش نمی‌کنی. فقط می‌دانی این چیزی که دارد سرت می‌آید، این حرفی که داری می‌شنوی، این حرکتی که داری می‌بینی، این لحظه‌ای که داری می‌گذرانی، باید تلخ باشد. باید ناگوار باشد. باید جان‌ات را زهرآلود کند. اما نیست، نمی‌کند. حالا دیگر هر لحظه، شوکرانی است که از شوکران‌‌بودگی‌‌، نه تلخی‌اش را دارد، نه کشنده‌بودن‌اش را. حالا دیگر فقط گام‌هایت را سست می‌کند، پر پریا را می گیرد و تو می مانی و یک یای بغض کرده. پیاده‌‌روی‌‌های طولانی و بی‌دلیل توی این هوای بلاتکلیف. بهانه گرفتن های بی دلیل و پر از بغض.سکوت‌های تخدیری‌.و فکر می‌کنی دیگر خدا را نمی‌توانی مقصر بدانی هیچ‌وقت، برای هیچ‌چیز. حالا دیگر خدا را از همان اول، تبرئه می‌کنی. و این هیچ نشانه‌ی خوبی‌ نیست، که تبرئه‌کردن همیشه مقصرندانستن نیست، گاهی کنارگذاشتن است
. پ.ن: کسی اینجا می‌فهمد بیست‌ وچهار سال و هفت ماهگی چقدر سخت است؟

October 14، 2008

جواب سلام

نصیحتت نمیکنم اما اگر در آینه به رخ کاملت نگاه کردی ابروی سمت چپ را کمی بالا بده و به آرامی از خودت بپرس خدای کدام بنده یی؟؟ خوب یا بد!هان ای خدای شک و تردید؟ زمانه زمانه ی دیگریست. تمام هنرمندیت را با تمام خنده ها و ضجه هایت بیاور ،خیال و خاطره را هم. بریز در این دیگ جوشان .آری آن تمام خنده ها و ضجه های من است . هنرمندی ام که به خرجت نمیرود. دارم آش میپزم با تمام بود و نبودهایمان. کمی آبش زیاد شده و مخلفاتش کم. تو هم که زهرخندها ودلواپسی‌هايت را بریزی آشی میشود که باید ده انگشتمان را باهم بخوریم. باشد قبول نذر هردویمان. هم بزن ولی یادت باشد وقت هم زدن چشمانت را نبندی که مباد یادت برود چه بودی و در کجا. آهسته و آرام هم بزن، چهره ی آشنا اگر دیدی آهسته بگو ،سلام

بيست و سه مهر

كاش خدا به جای دندان عقل،دندان معرفت می‌داد

اسمت

دندان هايم را شكستWدندانه های

October 13، 2008

امروز

اوريانا فالاچی تو يكی از كتاباش از زبون يه زندانی سياسی گفته:اعتصاب غذا فقط سه روز اولش سخته...دارم امتحان می‌كنم ببینم تو بقيه چيزا هم همين‌طوره يا نه

October 12، 2008

جنسيت

ديگر جای فاحشه ها را در آغوشت تنگ نمی‌كنم...مردها با زن‌ها وصلت می‌كنند،نرها با ماده‌ها

October 11، 2008

كاش

از بين اينهمه آدم
كاش تو يكی را لك‌لك‌ها آورده بودند

گذر تلخ روزگار

چشم هایم را می بندم
و به فرداها می اندیشم
کاشکی تاریخِ عمرِ من
امروزها را
از یاد می برد

October 05، 2008

بی‌حوصلگی من و بی‌خبری تو

زنجیر شده است دستهام
یکی به آسمان یکی به خاک
روزهای فرد نزدیک می شوند
روزهای زوج کشیده می شوند
چیزهای سفتی در تنم صدا می کنند
مثل راه رفتن روی شکسته های بلور
.
پ.ن:کاش آدم نصف می شد