August 26، 2008

تلاقی تمام خطوط موازی

توی متروی خلوت و هوای خفه و حس عجيبی كه بهت دست می ده كه چرا كسی نيست كه هلت بده وباز ه وَرِ ايراد گير ذهنت كه دهن كجی می كنه و فكرت رو با همين خزعبلات پر كردی كه حالا اين جور گريپاچ كرده و ايستگاه بعد شهيد همت و صابون داو دارای 4/1 كِرِم مرطوب كننده و مغز مرطوبت كه يك چهارمش رو كرم ها خورده اند و خانمها شورت جنيفری بخريد كه مغازه ها می دن چهار هزار تومن و خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه اينقدر خوشبخت هستی و امشب می تونی فقط با هزار و پونصد تومن تو با شوهرت سكس كنی و شوهرت با خيال جنيفر و لابد نصفه شب هم از خواب نمی پری و يادت نمی ياد كه بايد از يه چی كه نمی دونی چيه غمگين باشی و گه تو گور اين زندگی و صدای يكی كه از لا به لای گل كلمی كه بهش می گن مغز صدا می زنه:پَپَر....پَپَر.... و تو از خدا و بنده ی خدا فقط دو تا بال می خوای كه پرررر..... و ترمز مترو و ليست بيمه كه از رو پات می افته و يادت باشه فردا اول وقت بری اتاق بازرگانی و چقدر گرمه و مگه اين لگن كولر نداره و اين جا كه واگن زن هاست و چرا پس بوی مرد مياد و معده ات كه پيچ می خوره و مگه نه اينكه كه دو روزه هيچی جز يه بطری دوغ نخورده ای و ته ذهنت كه تاريكه و روشن نيست، و روشن هم نيست كه دستاتو بگيره و صدات كنه:جوج، جوج؟ و تو كه بگی :جانم و باز چشماش تو رو ياد همون زيتون هايی بندازه كه تو كُنيا خورده بودی و يادت رفته بود يه شيشه اش رو واسه بابا بگيری و اووووه انگار كه همين ديروز نبود و صد سال پيش بود و اونوقت ها انسان از ريشه ی نسيان مشتق نمی شد و كدوم دی ماه بود كه هوا سرد بود ولی تو هی گرمت می شد و ای كاشف آتش تو كجايی وحتی به كابوس هم نمی ديدی كه صد سال ديگه يكی كه شباهت دوری با تو داشته ،ميشينه رو صندلی های دم كرده ء مترو و هر چی به ذهنش فشار می ياره حتی اسمتو يادش نمی ياد و اگه اين بار صدات كنن دختره ،تو ديگه طاقت نمی ياری و ای خداااااااا و نه تو نبايد تو مترو جلو چشم اين همه آدم گريه كنی و چرا اين بازی تموم نمی شه و من كجا گم شدم و نفهميدی كه چطور رسيدی امام خمينی و فردا صبح كه داری ميای باز صابون داو يك چهارم كرم مرطوب كننده داره و اون وقت شايد حتی خدا هم ندونه كه از مغزت چقدر باقی مونده

الفبای تنفس

بعد از آن که من رفتم بدرک،می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند.من فقط به اين علت می نويسم كه عجالتاً نوشتن برايم ضرورتی شده است