September 30، 2009

امشب می خوام مست بشم

اولی : سلام

دومی : فیس بوکم تعطیله.نمیدونم چرا دیگه فیلترشکن هام کار نمیکنن. از اینترنت دایال آپ متنفرم.

سومی : نمره ی تافل اصفهان اومد. یه ششصد و سی چرب. خوشحالم.(آیکون انگشت وسط به اون دختره ی بغل دستی در تافل کیش)

چهارمی : پدربزرگ جمعه مرد. وقتی مرد همه ی بچه هاش کنارش نشسته بودند و داشتند براش قرآن میخوندند. پدربزرگ در آرامش مرد. صد و خورده ای سال عمر قشنگ و یه مرگ آروم.خدا به هممون عمر و مرگ پدر بزرگ رو بده.پدر بزرگ خوشبخت مرد.

پنجمی :فردا اولین جلسه دانشگاهمه. اولین جلسه از فوق لیسانس کذایی. من پریا جاویدان هستم و جلسه اول رو غیبت می کنم.

شیشمی : شادی خیلی خوب می نویسه. خیلی خیلی خوب.دیروز کلی نوشته هاشو مزمزه کردم.شادی همین بغله"بادبادک دم بریده"

هفتمی: دارم هی چاقالوتر میشم. می فهمم که باید خودم رو لاغر کنم ولی از چاقی ام ناراحت نیستم.حتی از اضافه وزنم لذت می برم.تک تک سلول هام خوشبخت اند.

هشتمی : اول مهر بوی سیب زرد می داد.من دلم برای بچه گی هام تنگ نشده ولی. فردای خودم رو از دیروزم بیشتر دوست دارم. من رو به رشدم.

نهمی : عنوان نوشته ام دروغ نیست. امشب میخوام مست بشم. پدرام لطفا اون بطری رو امروز به من برسون که بدقول نشم.

دهمی : بد نوشتن از ننوشتن بهتر است

September 06، 2009

همین جوری

اولش اینکه سلام.
دومش اینکه من نوشتن رو ول نکردم.اون منو ول کرده!از آخرین باری که این تو نوشتم تا به امروز نتونستم ساین این کنم.هیچ تمهیداتی هم کارگر نشد که نشد. نتیجتاً کامنت فاریا رو همین امروز صب دیدم. اگه هم تا حالا نگفتم الان میگم:فاریا اولین خواننده ی این خونه بوده.ولی عزیز بودنش ربطی به اول بودنش نداره. در حقیقت چیز که فاریا رو برام عزیز میکنه اینه که ما از هیچ نظری شباهت قابل عرضی نداریم. و نمیدونین چقدر لذت بخشه که با یه بی شباهت- ونه یه غریبه- دوست باشی.
فاریا جان پیرو کامنتت باید بگم که یو بی سی رو خوب می شناسم.در حقیقت اونقدر خوب میشناسم که بگم واسه گرفتن دانشجو خیلی ناز میکنه و من شانس زیادی ندارم. پس به احتمال زیاد ونکوور بیا نخواهم بود.ولی یه چیزو قول میدم: گنسرت های شهرام شب پره توی ونکوور دیگه بدون پریا نخواهد بود.
سومش اینکه میخوام بعد از این دونه ای بنویسم.یعنی شماره بندی شده.ذهنم خیلی ورجه ورجه میکنه و نمیتونم یه متن رو بدون بپر بپر تموم کنم.واسه همینم بهتر دیدم شماره بندی شده بنویسم که ذهن معدود خواننده های اینجا خیلی خسته نشه.
چهارمش اینکه من از مهر دارم میرم ام بی ای بخونم.قصه اش هم اینه که اسفند گذشته از روی باد معده رفتم کنکور دادم و حالا جوابش اومده که قبول شدم.این یعنی اینکه توی این یه سال قبل از اومدن به بلاد کفر، اینجا بیکار نخواهم بود.
پنجمش اینکه بقیه اش رو توی پست بعد مینویسم
فعلن همین

August 17، 2009

اندر تلاش برای دوباره نوشتن

در راستای غبار روبی انگشتها،شروع میکنیم به روزانه نوشتن.به گمونم فعلن این بهترین راه برای درمان کرختی افکار و دستها باشه.

شنبه رفتم اصفهان از برای تافل دادگی!و باید بگم که سگ سوپروایزر تافل اصفهان می ارزه به کل دم و دستگاه دانشگاه کیش. اول اینکه واسه لیسنینگ هدست دادند که عالی بود.دوم اینکه بین تی دبیلو ای و تافل ،بریک داشتن که معرکه بود و سوم اینکه کیکی که دادند کاکائویی بود که منطقاً به دو تا دلیل قبلی سره! ایشالا اگه مشکلی پیش نیاد یه نمره ی چرب میگیرم. موقع برگشتن به فاصله دویست متر جلوتر یه تصادف شد و جلوی چشممون شیش نفر مردند.جاده بسته شد و ما مجبور شدیم یک ساعت توی صحنه ی تصادف بمونیم تا هلی کوپتر توی جاده بشینه و مجروح ها رو ببره. درست جلوی چشمم شیش نفر کنار جاده خوابیده بودند.دراز به دراز و مودب.مثل بچه های خوب.انگار منتظر بودند فرشته بیان بهشون نمره ی انضباط بدن.دستها کنار بدن و سر ها پایین.منتها سرهاشون یه خورده زیادی پایین بود. در حقیقت خیلی پایین:سر چهار نفرشون در اثر شدت تصادم کنده شده بود. بقیه ی راه برگشت رو به این فکر می کردم که چه مضحکه که به فکر نمره ی تافلم هستم در حالیکه می تونستم جای هر کدوم از اون مرده ها باشم.کلاً زندگی یه خورده برام ماسید.

و یه چیز دیگه هست که باید بگم.و این مستقیما مربوط به مستانه و سحرو شادی و شیرین میشه که اینجا رو میخونن.البته الان به فیس بوک دسترسی ندارم وگرنه حتمن میخوام اونجا هم بنویسم.راستشو بخوایین مسئله راجع به سحره.سحر قهرمانی.من زیاد خوابشو میبینم.یعنی زیاد میاد به خوابم.و وقت هایی هم میاد که کلا عجیبه.مثلا پارسال اوخر تیر اومد.با هم حرف زدیم و چقدرمی خندید.شاد و مهربون بود.و من بغض کردم .هی میپرسید چرا ناراحتم و من نمیتونستم بهش بگم که مرده و میدونستم که اگه بیدار بشم دیگه نمی بینمش. چند روز بعدش داشتم کمدم رو تمیز میکردم که یادنامه ی فارغ التحصیلی مون رو دیدم.وقتی صفحه ی سحر رو چک کردم از ترس و تعجب خشکم زد:شب تولدش اومده بود به خوابم! این گذشت. جسته و گریخته بهم سر میزد.ولی از عید به بعد خبری ازش نداشتم.تا اینکه جمعه شب باز اومد توی خوابم.من جمعه شب رو توی اصفهان خوابیدم.توی هتل.صبح که واسه رفتن به سر جلسه بیدار شدم ،کلی شارژ بودم.حس کردم اومده بهم کمک کنه.دیدنش بهم آرامش داد.براش توی نماز صبح دعا کردم و سرحال شدم.ولی طرفهای ظهر بود که یه چیزی یادم افتاد که باز داغون شدم:سحر توی اصفهان مرد.من اصلن این رو عادی نمیدونم.آخه من نه از روز تولدش خبر داشتم نه اصلن یادم بود که اون کجا فوت شده.(از این لفظ فوت شدن متنفرم،مردن بهتره).الان هم نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا میگم.نیاز به درد دل با کسایی رو دارم که سحر رو بشناسن.همین. رو دلم سنگینی میکنه دیدنش.

دیگه اینکه چون بلد نیستم زیر کامنتهاتون جواب بدم و فیس بوک هم ندارم ،پس همین جا جوابها تون رو مینویسم: مستانه ی گلم،مرسی که هنوزم با منی.می دونم که میدونم چقدر دوستت دارم.یه دوست داشتن ساده و دائمی....خودتو بوس کن.راستی هنوزم هر وقت اسپند دود میکنم ،یادت میکنم اساسی.

گفتم دائمی یاد موقتی افتادم!!!!هوی سحر موقتی! کتاب نو برات نمی خرم.کتابهای خودمو برات میارم.دلم هم برات خیلی تنگ شده. پریروزا زیر درخت پشم مجنون کلی یادم کردم. البته یه وقتای دیگه هم یادت میکنم که مودبانه نیست اینجا بگم ولی همینو بگم که همش میگم چقدر حیف شد که سحر رفت و ندید که تو خیابون هم میشه......کرد!!! دستبندت هم محفوظه و خدا میدونه چقدر بهم آرامش میده.انشالا یه روزی منو میکشونه به ادمون تون.تا اون روز برو از زندگیت لذت ببر که اگه من پام برسه اونجا واسه گذشته ات افسوس نخوری! یو هاهاها.

فعلن حرف دیگه ای ندارم. پ.ن:متن رو همین الان خوندم دیدم که حالا حالاها کار داره تا به گرد پای نوشته های قبلی ام برسم.خب اینم یه جورشه دیگه. به گمونم بهتر بود اسم این نوشته رو می ذاشتم"عن در تلاش برای نوشتن"

August 11، 2009

غریبی کلمات

می گم "سلام" و صدام توی راهروی خالی این وبلاگ می پیچه.هنوزم کسی اینجا رو میخونه؟نمیدونم.

***

من هنوز زنده ام.هنوز خوبم.هنوز سالمم و هنوز پریا هستم... دلم میخواد بازم بنویسم و مینویسم.انگشت هام یخ بسته اند از ننوشتن.مخم غبار گرفته از ننوشتن.خسته شدم از دور بودن.وقتی می نویسم پریا ترم. و لا جرم برای نوشتن باید از یه جایی شروع کرد و تجربه اثبات کرده که بهترین راه برای تمرین نوشتن شرح ماوقعه!

شنبه امتحان تافل دارم.این بار اصفهان. نمره ی دفعه ی پیش که توی کیش بود همچین راضی ام نکرد.نه اینکه خیلی متوقع باشم ها.نه.راستش هم با اون وضعیتی که سر جلسه پیش اومد و هم نظر به اینکه واسه اپلای کردن یه نمره هم برام یه نمره است قصد کردم که دوباره امتحان بدم. اگه هم میخوایین بپرسین دفعه ی پیش چند شده ام بدون هیچ ناز و نوزی خدمتتون عرض میکنم که شده ام پونصد وهفتاد.خب این از این

دیشب تولد یکی از دوستای معرکه مون بود. رفتیم و خوش گذشت و وسط مهمونی فهمیدیم که در شرف هم خانه شدن با دوست عزیز دیگرمونه و حسابی مشعوف شدیم و صد البته کمی هم حسودی کردیم و دلمون یه نازکش اوریجینال خواست که برامون جشن تولد بگیره و هدیه های خوشگل بده.ولی از اون جایی که همیشه یه جای واسه ما کار می لنگه ترجیح میدیم به همین زندگی بی نازکش خودمون قانع باشیم.اینم از این

-میبینید؟کلماتم خراب شده اند.کار نمیکنند.خیلی مونده تا بشم پریای سابق.باید تمرین نوشتن کنم....-

دیگه اینکه بالاخره روی ترسم پا گذاشتم و رفتم دانشگاههای کانادا و آمریکا رو سرچ کردم که فصل اپلای کردن که رسید گه گیجه نگیرم.بهنوش میگه اپلای کردن یه روندیه که هیشکی جز خودت نمیتونه برات طی کنه ولی وقتی افتادی توش باید اینو بدونی که دیگه رفته ای.خوب حرفی میزنه این بهنوش. اولویت اولم دانشگاه آلبرتاست به دو دلیل مهم.اول اینکه پارسال توی عکسهای سحر که آلبرتا درس میخونه دیدم که یه سوئیت شرت خوبی پوشیده بود که اسم دانشگاهش روش بود و دوم اینکه همین سحر وقتی اومد ایران دستبند چرمش رو بست به دستم و گفت سال دیگه توی آلبرتا پسش بدم.می بینید که دلایل کاملا محکمه پسندی واسه ی این الویت بندی دارم.تازه از اینا که بگذریم من قول داده ام که سه تا کتاب برای سحر ببرم و خب خیلی بد میشه اگه که بد قول بشم.مگه نه؟

راستی من از خرداد توی دفتر شادآباد هستم واین یعنی با چادر سر کار رفتن و اینترنت دایال آپ و اوتوبوس های آزادی و صدای دنگ و دونگ لوله های فولادی و هزار تا چیز دیگه.در مرود شادآباد خوش ندارم توضیح بیشتری بدم.همچین جای باحالی نیست اگه راستشو بخوایین.

و یه راستی دیگه اینکه نرگس اومد ایران و کلی خندیدیم و کلی سکوت کردیم و کلی کارهای دیگه کردیم و کلی کمکم کرد که با خیال راحت بی خیال اروپا بشم.

دیگه فعلن حرفم نمی یاد. طول میکشه تا بتونم بهتر بنویسم.ولی خوشحالم.از اینکه تونستم همینم بنویسم خوشحالم.

دیگه برم...

June 13، 2009

وينستون چرچيل گفته : مهم این نيست که چه كساني راي ميدهند - مهم اينست كه چه كساني راي را مي شمرند

حرف خاصی ندارم.یا این نتایج حاصل تقلب دولته، که من جام دیگه توی این کشور نیست

یا تنیجه ی انتخاب مردم :من بازم جام توی این کشور نیست

برم بشینم مث بچه ی آدم درسمو بخونم

June 03، 2009

بزرگ شده ام

نه به اندازه ی گل ها

به اندازه ی علف های هرز باغچه مان

May 02، 2009

مرا خاطر در بند تو خوشتر است از رهایی

قرار بود باهم حرف بزنیم. دیگ صبر من چند روزی بود که به جوش اومده بود.فکر میکردم که دیگه تحمل ندارم و دیگه هم تحمل نداشتم.سه روز بود که واسه خودم دادگاه تشکیل داده بودم و به تناوب خودم و تو رو محکوم به اشد مجازات میکردم .عاصی شده بودم. برای حل مشکلات باید اول درمورد اونا حرف میزدیم و این کار یه جای دنج میخواست.جایی که اگه گریه م گرفت بدون ترس و رودربایستی گریه کنم و اگه جیغم اومد خفه خون نگیرم و جیغ بکشم و مگه توی تهران یه همچین جایی هم هست؟تو بگو .مگه هست؟
***
هست.جایی که شاید کمی غریب باشه واسه راه رفتن وصحبت کردن .ولی امن ترین وادی این دور و اطرافه. بهشت زهرا رو میگم.
***
قدم زدیم..قبل از هر حرفی قدم زدیم... از قطعه شهدا گذشتیم....آروم خوابیده بودند...از میون شهدای گمنام گذشتیم...مظلوم خوابیده بودند...از قبرهای خانوادگی گذشتیم... بعضی هاشون با دسته گل تازه و میز و صندلی ِ کنار قبر و بعضی غبارآلود و فراموش شده خوابیده بودند...بد و خوب و ثروتمند و فقیر همه خوابیده بودند...رفتیم قطعه هنرمندان...هیچ کس بیدار نبود...زنده ها با خونه ی مرده های معروف عکس میگرفتند...همه خواب بودند...چیزی توی سرم ذق ذق میکرد....یه بطری برداشتم...شیر آب رو تو برام پیدا کردی ...شروع کردیم به شستن خونه ها... اولین معروف و دومین مشهور و سومین پیشکسوت ....یکی هم بود که شستن نمیخواست هنوز. به رهی دیدم برگ خزان.... پژمرده ز بیداد زمان... کز شاخه جدا بود*....
وایستاده بودم کنار خونه ی گل آقا که سرم رو بلند کردم و نگاهت کردم...داشتی عمران صلاحی رو میشستی.بعدش پا شدی.برگشتی سمت شیر آب.چقدر بی تکلف بودی .انگار بین تو و خاک یه لایه ای نرم و سبک بود.با اون کوله پشتی قهوه ای ،با اون موهای بلوند فر،با اون چشمهای درشت و کال ،چقدر بی تکلف بودی تو. یکی قلبمو تو مشتش گرفت و فشار داد وچقدر دلم یه لحظه تو رو خواست.... چشمامو بستم .دلم نباید تو رو میخواست.اومده بودم همه چی رو تموم کنم...
***
نشستیم روی نیمکت چوبی.چقدر خوبه که هرکجا که خسته میشیم یه نیمکت پیدا میشه.نیمکتی که لابد گمون نمیکرده به جز فامیلهای خونه ی کنارش ،یه روزی مهمون دیگه ای هم داشته باشه...میگی" ری ست شدم پریا،چه خوب که امروز اومدیم اینجا"
تا میام حرف بزنم نگاهم می افته روی سنگ نوشته ی خونه ای که مهمونش شده ایم: حیدربابا دونیا یالان دونیادی ، سلیمان نان نوح دان قالان دونیادی ، اغول دوغوب دَردَ سالان دونیادی ، هرکیم سیه هر نَه وریب آلیبدی ، افلاطون نان بیر غوری آد قالیبدی .حیدربابا یولوم سن نَن کج اولدی ، عمریم گشدی گَلَمَدیم گِج اولدی ؛ هِچ بولمدیم جوانلیقیم نِجولدی؟ بولمَزیدوخ دومَدَه وار دونوم وار ، ایچگینلیک وار ، آیریلیخ وار ، الــوم وار**.
توی سرم میپیچه : ایچگینلیک وار ، آیریلیخ وار ، الــوم وار... سکوت میکنم...حرفهاتو میزنی...
***
حرفها رو زدی و شنیدم ...نق هامو زدم و شنیدی. داریم توی سکوت راه میریم .قسمت سخت ماجرا اینجاست:حالا باید چیکار کنیم؟جدایی و فرار؟ موندن و ساختن؟ هزار تا فکر تو سرم به دوران میان. غرامت دیگران رو داریم میدیم...کاش دوباره بشینیم. این همه نیمکت. چرا نمیگی یه دقیقه بشینیم؟چرا خسته نمیشی از این راه ؟...
***
ما کی از اینجا سر درآوردیم؟من کی اومدم این تو؟تو چرا کنارم نیستی؟چرا همه مینالن؟پشت این شیشه مگه چه خبره؟اون چرا هیچی تنش نیست؟چرا اینجوری میشورنش؟نکن.کف میره تو چشمش ها.این یکی چقدر بچه است.کاش جلوی بقیه لخت نبود.خجالت میکشه آخه.
***
چه خوب شد که اومدم بیرون..تو کجایی؟نکنه تو هم رفتی از پشت شیشه عروسک ها رو ببینی ؟ نه . نمیذارم.جدایی ما، رهایی من نیست.دلم میخوادت.دلم میخواد سیر ببوسمت. دلم میخوادقبل ازاینکه شیشه ها بین من و تو فاصله بندازن ،سیر ببوسمت.
***
فرشته ای با ظرافت پرده ی پنجره ی روز را می کشد
میان غربت حروف
آرام می گویم:
من عاشق شده ام...
در آسمان آش دندان هم می زنند
***
پی نوشت ها:
*مرحوم بیژن ترقی که چند روز بیشتر نیست مهمان دیگران شده است .او شاعر اکثر شعرهایی ست که ما با صدای مرضیه شنیده ایم
**حیدر بابا.دنیا دنیای دروغه.دنیای به جا مونده از سلیمان و نوحه.دنیایی که آدم روبه دنیا میاره و به دردسر میندازه.به هرکی هرچی داده پس گرفته.از افلاطون فقط یه اسم باقی مونده.حیدربابا راهم از تو کج شد.عمرم گذشت و من برنگشتم و دیر شد.هیچ نفهمیدم جوانیم کجا رفت.نفهمیدیم که راه و کجراهه زیاده.گم شدنی هم هست و جدایی و مرگ..

April 28، 2009

اتیکت

منطق یعنی یک طورِ بی نقصی رفع و رفو کردن دو دو تا پنج تا های آدم
منطقی یعنی یک بنده خدایی که از وسط جر خورده سر این قضایا
پ.ن: خوشم میاد با این همه ژان گولر بازی های خودت و وابستگانت باز هم بهم میگی که: منطقی باش

April 26، 2009

این روزها انسان بودن راگاه و بی‌گاه تمرین می‌کنم

March 10، 2009

سهم من از دنیا بهترین دوستهاست.....
مدتهاست که اینجا سر نمی زدم.یعنی وقت نمی کردم.حجم کارهام خیلی خیلی زیاد شده اند این اخر سالی.از بخت بدم هم به مشکل استاندارد و این مزخرفات برخوردم و جنسهام دارن تو گمرک خاک می خورن...بگذریم...دلم براتون تنگ شده.الان یه کوچولو وقت پیدا کردم و سریع اومدم براتون بگم که همه ی همتون عزیزترین هستین.مرسی که هوامو حتی وقتی نیستم دارید...یه دنیا مرسی.

February 22، 2009

دارم خاله می شم.این یکی از عجیب ترین حسهای عالمه.خواهرم رو توی هر نقشی می تونستم تجسم کنم جز یه مامان!

February 09، 2009

Gariban gariban
Kapı kapı dolaşıp beni arayan
Yalvaran yakaran dönen sen olacaksın
این روزا همش اینو زمزمه می کنم و خدا می دونه چقدر بهم انرژی می ده

February 05، 2009

داشیل هامت
لیلیان هلمن
اینا رو اینجا نوشتم تا یادم نره

February 04، 2009

او نگران دندانهای شماست

اگه این روزا توی خیابون یه دختر رو دیدید که شال قرمز سرشه و موهاش به طرز فجیعی کوتاهه و نگاهش سگ داره و با هندزفری با یکی جر و بحث می کنه و دستاش رو هم هی خیلی عصبی تکون می ده و جای اشکهاش هم روی گونه هاش رد انداخته، هر کاری خواستین بکنین ولی بالاغیرتاً بهش متلک نندازین.این دختره علاوه بر اینکه مشتهاش خیلی سنگین هستن،نشونه گیری دقیقی هم داره.
پ.ن:برای دریافت اطلاعات بیشتر می تونین به اون مرتیکه ای رجوع کنین که الان داره توی خیابون میرداماد نبش نفت شمالی از عابرها نشونی نزدیکترین درمانگاه رو می پرسه.
دیروز از کنار صد نفر رد شدم و موهام از نود و هفت تاشون کوتاه تر بود.اون سه نفر هم دوتاشون سرباز بودن و یکی طاس!بله.من دوباره موهامو کوتاه کردم.نمره چهار.
.
پ.ن:توی قصه ها نوشته که "گیس های زن رو بستند به دم قاطر چموش و تاروندنش به صحرا.حالا دیگه از قصه ها هم دور افتاده ام.گیسی که در کار نباشه قصه ای هم نیست.این بار زن توی قصه خیلی مودب چمدونش رو برمی داره و می ره می شینه جای دانای کل.از این جا به بعد من خودم زندگیم رو روایت می کنم