می گم "سلام" و صدام توی راهروی خالی این وبلاگ می پیچه.هنوزم کسی اینجا رو میخونه؟نمیدونم.
***
من هنوز زنده ام.هنوز خوبم.هنوز سالمم و هنوز پریا هستم... دلم میخواد بازم بنویسم و مینویسم.انگشت هام یخ بسته اند از ننوشتن.مخم غبار گرفته از ننوشتن.خسته شدم از دور بودن.وقتی می نویسم پریا ترم. و لا جرم برای نوشتن باید از یه جایی شروع کرد و تجربه اثبات کرده که بهترین راه برای تمرین نوشتن شرح ماوقعه!
شنبه امتحان تافل دارم.این بار اصفهان. نمره ی دفعه ی پیش که توی کیش بود همچین راضی ام نکرد.نه اینکه خیلی متوقع باشم ها.نه.راستش هم با اون وضعیتی که سر جلسه پیش اومد و هم نظر به اینکه واسه اپلای کردن یه نمره هم برام یه نمره است قصد کردم که دوباره امتحان بدم. اگه هم میخوایین بپرسین دفعه ی پیش چند شده ام بدون هیچ ناز و نوزی خدمتتون عرض میکنم که شده ام پونصد وهفتاد.خب این از این
دیشب تولد یکی از دوستای معرکه مون بود. رفتیم و خوش گذشت و وسط مهمونی فهمیدیم که در شرف هم خانه شدن با دوست عزیز دیگرمونه و حسابی مشعوف شدیم و صد البته کمی هم حسودی کردیم و دلمون یه نازکش اوریجینال خواست که برامون جشن تولد بگیره و هدیه های خوشگل بده.ولی از اون جایی که همیشه یه جای واسه ما کار می لنگه ترجیح میدیم به همین زندگی بی نازکش خودمون قانع باشیم.اینم از این
-میبینید؟کلماتم خراب شده اند.کار نمیکنند.خیلی مونده تا بشم پریای سابق.باید تمرین نوشتن کنم....-
دیگه اینکه بالاخره روی ترسم پا گذاشتم و رفتم دانشگاههای کانادا و آمریکا رو سرچ کردم که فصل اپلای کردن که رسید گه گیجه نگیرم.بهنوش میگه اپلای کردن یه روندیه که هیشکی جز خودت نمیتونه برات طی کنه ولی وقتی افتادی توش باید اینو بدونی که دیگه رفته ای.خوب حرفی میزنه این بهنوش. اولویت اولم دانشگاه آلبرتاست به دو دلیل مهم.اول اینکه پارسال توی عکسهای سحر که آلبرتا درس میخونه دیدم که یه سوئیت شرت خوبی پوشیده بود که اسم دانشگاهش روش بود و دوم اینکه همین سحر وقتی اومد ایران دستبند چرمش رو بست به دستم و گفت سال دیگه توی آلبرتا پسش بدم.می بینید که دلایل کاملا محکمه پسندی واسه ی این الویت بندی دارم.تازه از اینا که بگذریم من قول داده ام که سه تا کتاب برای سحر ببرم و خب خیلی بد میشه اگه که بد قول بشم.مگه نه؟
راستی من از خرداد توی دفتر شادآباد هستم واین یعنی با چادر سر کار رفتن و اینترنت دایال آپ و اوتوبوس های آزادی و صدای دنگ و دونگ لوله های فولادی و هزار تا چیز دیگه.در مرود شادآباد خوش ندارم توضیح بیشتری بدم.همچین جای باحالی نیست اگه راستشو بخوایین.
و یه راستی دیگه اینکه نرگس اومد ایران و کلی خندیدیم و کلی سکوت کردیم و کلی کارهای دیگه کردیم و کلی کمکم کرد که با خیال راحت بی خیال اروپا بشم.
دیگه فعلن حرفم نمی یاد. طول میکشه تا بتونم بهتر بنویسم.ولی خوشحالم.از اینکه تونستم همینم بنویسم خوشحالم.
دیگه برم...